عشق بی پایان

1

عشق بی پایان ، کودک من

تاخیر مامان تو وبلاگ شما پسره گلم

  الان که دارم واست مینویسم کنار بابا حسن خوابیدی. نمیدونی که چقدر دوستت دارم.خیلی     وقته که چیزی ننوشتم.تقریبا 4ماه میشه و تو چند روز میشه که دو ماهگیتو تموم کردی. آخه اون     موقع که توی شکم من بودی خیلی حالم بد بود. اواخر ماه هفتم بارداری بود که رفتم خونه مامان     جون و تا اون روزی که میخواستی دنیا بیای اونجا موندم.مامانجونی مهربون واسه من و شما     خیلی زحمت کشید و من همش درحال خوردن و استراحت کردن بودم و به سختی از جام بلند     میشدم آخه خییییلی ورم داشتم حتی نفس کشیدن واسم سخت شده بود....روزها به همین     شکل میگ...
26 فروردين 1393

فرنی خوردن پسری یه من...

اصلا باورم نمیشه که تو 6 ماهه شدی ....این مدت چقدر زود گذشت...هرچند مامان و بابا رو خیلی اذیت   کردی ولی تو دیگه از حالت نوزادی در اومدی و واسه ی هرچی که اطرافت میبینی یه واکنشی نشون   میدی...از اینکه هر روز از متولد شدنت میگذره و میبینم داری حرکتای جدیدی رو انجام میدی به شیرینترین   لذت زندگیم میرسم...با تو و در کنار تو بودن بهترین ثانیه های زندگیه منه و وجودت دلیل بودن من...   امروز واسه ی اولین بار واست فرنی درست کردم و خاله جون اونو داد به شما و تو با اشتیاق همشو   خوردی...نوشه جونت عشق من...         ...
13 فروردين 1393

شب عید و لحظه ی تحویل سال

ساعت 12:30 ظهره...بابا حسن از سر کار اومده خونه...بخاطر بیخوابی شب قبل حسابی خسته ست و   چشاش قرمزه...میخواست استراحت کنه ولی تو وروجک بلا ، بس که گریه کردی نزاشتی کم بخوابه. ساعت ها خیلی سریع میگذره...من هفت سینی رو که شب قبل آماده کرده بودم روی میز چیدم و بعد   رفتم حموم              ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------   ساعت نزدیک 8:20 دقیقه ست...بابا حسن داره قرآن میخونه و شما تو بغل من داری بازی گوشی   میکنی....پسر قشن...
5 فروردين 1393

یه روز کسل کننده!

صبح بیست و هشت اسفند 1392 :   هوا خیلی سرد بود . صدای باد اعصابم و خورد کرده بود رفتم پشت پنجره و دیدم که سرتاسر آسمونو ابر پوشونده...خیلی   خوشحال شدم آخه مطمین بود بارون میاد... من عاشق روزهای بارونی ام...   فردای اون شب، عید بود. بابا جون مثل هر سال باید اون شب تا صبح محل کارش میموند.   یکم خونه رو مرتب کردم ......اصلا حوصله نداشتم...کاملا بی انگیزه بودم و یه حس بی تفاوتی نسبت به   همه چی توی وجودم بود .خاله زری زنگ زد و گفت که شما رو ببرم خونه ی اونا تا بتونم به کارام   برسم...این شد که لباساتو پوشوندم و خود...
5 فروردين 1393

اولین باری که دستتو به سمت شیشه شیرت بردی!!!

عشق مامان سلام گلم...   چند وقتی میشه که وبلاگتو آپ پدیت نکردم...این روزا نزدیک عیده و مامان یکم کار داشت...البته فقط کار   نبود، راستشو بخوای اصلا حوصله نداشتم...من و شما هر روز تو خونه تنهاییم و تقریبا هیچ جا نمیریم...پنج   شنبه من و شما و بابا رفتیم بیرون تا یکم خرید کنیم ولی هنوز 10 دقیقه نبود که از خونه اومدیم بیرون که   کلی گریه کردی جوری که اصلا نمیتونستم آرومت کنم ، بخاطر همین مجبور شدیم برگردیم خونه...به   محض اینکه اومدیم خونه و من لباساتو عوض کردم شروع کردی به خندیدن و شیطونی کردن...عزیزم اصلا   دوست نداری دور و برت شلوغ باشه یا جایی غیر از خونه ی خودمون باشیم...
25 اسفند 1392

اولین مسافرت امیر حسین به شمال

کوچولوی من سلام   خوبی عشق من؟الهی مامان فدای اون شکل ماهت بشه.    بعد از 15 ماه بلاخره من و شما همراه بابا حسن رفتیم شمال(بابل)... من هم خیلی دوست داشتم   بریم شمال ،( آخه خیلی از یکنواختی خسته شده بودم )، هم سختم بود بریم چون تصور میکردم شما   پسر گلم توی مسیر خیلی اذیت میکنی ولی شکر خدا اصلا اونجور که تصور میکردم نبود و از زمانی که    حرکت کردیم تا موقعی که رسیدیم ساری خواب بودی.   ببینم وروجک، شمال خونه ی بابا حاجی بهت خوش گذشت ؟ من که مطمینم بهت بد نگذشته ، چون که   حسابی روبراه بودی و واسه ی عمو حسین و بابا حاجی خودتو حسابی شیرین کرده بودی. ...
13 اسفند 1392

به خاطر داشته باش

    فرزند عزیزم:   آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی،   اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم ویا نتوانستم لباسهایم را بپوشم،   اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است،   صبور باش و درکم کن.   یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت عوض کنم.   برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم… .   وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن.   وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم،با تمسخر به من ننگر.   وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی ح...
12 اسفند 1392

آخه تو چرا مریض شدی؟!

عشق مامان سلام گلم.   دو سه روز بود که اصلا حال نداشتی و همش از چشمات و بینی و دهنت آبریزش داشتی .همش گریه   میکردی و به سختی شیر میخوردی. چهار شنبه خاله زری اومد خونمون و باهم رفتیم خونه ی مامان   جونی. چون محیط واست عوض شده بود یکم سر حال شدی ولی موقت بود و دوباره شروع   کردی به گریه کردن...کلافه شده بودم ، نمیدونستم باید چیکارت کنم ...دکتر هم که نرفته بودیم چون تا   اون موقع شب حالت بد نبود و چشات به اون شدت قرمز نشده بود... خلاصه همین که داشتم با   دستمال اشکای نازتو پاک میکردم متوجه شدم دستمال صورتی شد حس کردم خونه و واقعا هم بود!   کلی گریه کردم و همه ی و...
12 اسفند 1392